دختر و پسرا

دوست داشتید بیاید اینجا


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٧/٥ توسط دختر و پسرا

هوا کم کم رو به سردی گذاشته و انگار تابستان با خودش همه گرمی اش را هم برداشته و راهی شده. این چند وقته دیگر استخر هم چندان به دل آدم نمی چسبد. دیگر آن گرمی چند وقت قبلش را ندارد. یعنی در واقع آن خاصیتش را هم ندارد. حالا من ماندم و این برنامه که به تازگی با اعظم در پیش گرفته ایم. برنامه ام هم نصفه کاره ماند. باید فکر دیگری بکنم.
       سلام حبیب آقا سرکه دارین؟
       سرکه؟ بله داریم خانم سرلکی . سرکه اش خونگیه. همون که دوست دارید.
       دستتون درد نکنه. سه تا بدید.
       به سمت خانه راهی می شوم اما همچنان در فکر آن زن بیچاره ای هستم که هفته قبل آن بلا را سر خودش آورد. این بلا می توانست سر هر کسی بیاید. حتی خود من. کم کم دارم در درستی راهی که در پیش گرفته ام به شک می افتم. وقتی آن روز مجله را می خواندم چند بار دست بر سرم کشیدم که مبادا شاخ در نیاورده باشم. ایران کشوری بودده که زنانش از قرنها پیش به دلیل زیبایی طبیعی‌شان زبانزد بوده‌اند. به نقل از یک مسافر غربی نوشته بود: زیبایی زنان ایرانی چنان خیره‌کننده است که هوش از سر بیننده می‌رباید. اما امروز چرا ما زنان ایرانی باور خود را به بی‌همتا بودن خودمان از دست داده‌ایم!در کلاس تابستانی ما امکان نداشت یک روز همکلاسی هایم همدیگر را در موسسه ملاقات کنند و یک برنامه رژیم غذایی رد و بدل نکنند و یا درباره آخرین عمل زیبایی که انجام داده‌اند، حرف نزنند.
       حالا دیگر بطری آبم هم در کیفم سنگینی می کند. دیگر از هر چه آب است بدم می آید. روزی باید چند لیتر آب بنوشی که چربی بدنت به این وسیله از بدنت خارج بشود. به علاوه یک ورزش شدیدا مبالغه آمیز.
       داداش بزرگم ساسان می گوید:
       فرقی نمی‌کند، در هر ساعتی که به پارک بروم، زنان چنان بوی عطر می‌دهند که من برای دویدن در پارک یک شال با خودم می‌برم، حتی در تابستان. البته آن را دور گردنم نمی‌بندم، بلکه جلوی بینی‌ام می‌گیرم تا مرا از موج عطری که از سوی زنان متصاعد می‌شود، حفظ کند.
       آن روز که با بچه های کلاس رفته بودیم استخر، زنان ناجی غریق از رفتار بعضی خانم ها نگران بودند. بعضی از خانم ها ساعت‌ها زیر نور خورشید دراز می‌کشند، بدون آنکه چیزی بخورند.ناجیان غریق در محل‌های شنا از بلندگو اعلام می‌کردند که خانم ها باید دست کم یک بار در ساعت دوش آب سرد بگیرند و به اندازه کافی مایعات بنوشند. ناجیی که کنارش نشسته بودم و از همکلاسی هایم بود می گفت با این هشدارها می خواهند مجبور نشوند هر روز چند بار آمبولانس صدا بزنند. می گفت چند وقت پیش، جنون برنزه شدن تا آنجا پیش ‌رفت که خانم‌ها پس از کلی شنا کردن زیر آفتاب، یک ساعت تمام هم روی نیمکت دراز ‌کشیدند تاحمام آفتاب بگیرند. متأسفانه چند نفر از آنها به شدت دچار آفتاب‌سوختگی شدند و حتی یک نفر هم جان خود را از دست داد.


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٦/۳۱ توسط دختر و پسرا

ساعت 9 شب به وقت محلی که ما هستیم یعنی حدود یک و نیم ساعت بعد از اذان آن گوشه سمت راست پارک، جلوی حوض وسط پارک منظریه دو نفر بچه مثبت روی نیمکتی نشسته و با هم در حال گفتگو هستند.به قیافه شان می خورد از آنهایی باشند که بعد از افطار در یک کلاس خصوصی شرکت می کنند. معلوم نیست از کلاس برگشته اند یا دارند سمت کلاس می روند. کمی برویم نزدیکتر؛
      زندگی خیلی بهم سخت می گذره محسن. همه اش احساس می کنم هیشکی منو دوستم نداره. مامان و بابام،  همکلاسی هام، دوستام،... همه یه جورایی با من غریبه ان. همیشه تو همه کارام با بدشانسی روبرو می شم. تو درسم، کارم، کنکور و این چیزا و خیلی چیزای دیگه که نمی تونم بگم.
      اما من مثل تو فکر نمی کنم کامران. من فکر می کنم ما هر طور فکر می کنیم همونطوری برامون پیش میاد. البته نمیشه سهم عوامل دیگه تأثیر گذار بر زندگی رو هم نادیده گرفت،من بر خلاف تو فکر می کنم مهم‏ترین سهم رو ذهن خود ما رقم می‏زنه. همه رفتارهای ما از ذهنمون فرمان می‏گیرند. کسی که از درون ذهن خودش، برای خودش موفقیتی رو روا نمی‏دونه، عوامل بیرون از وجودش برای رسیدن اون به موفقیت کمکی نخواهند کرد. من بر خلاف تو معتقدم همه عوامل بیرونی منتظر خودمان که به اونا چه فرمانی بدیم.
      برو صفحه بعدی... چی میگی برای خودت محسن؟! یه زندگی سراسر سختی و مشقت با کلی بدشانسی و بدبختی که وقتی گرفتار یکی از اونا می شی اون یکی هم پشت در تو نوبت وای میایسته، جایی برای فرمان دادن به ذهن باقی می مونه؟
      اون برگهه کو؟
      کدوم؟
      همون که بعد این جمله باید می گفتمش.
      آها بیا دست منه.
      ببین کامران همه پدیده‏های اطراف ما اون طوری که ما فکر می کنیم تنظیم می‏شن؛درست مثل ساعتی که اونو برای زنگ زدن تو یه ساعت معین، تنظیم می‏کنند. وقتی تو راه بسیاری از موفقیت‏ها رو بر خودت بسته می دونی، همه چیز همون طور میشه که تو احساس می‏کنی. اون خوش‏بینی که تو متون دینی ما بهش سفارش شده فقط راجع به خوش‏بینی به رفتار دیگران نیست. ما باید به استعدادهای درونی خودمون هم خوش‏بین باشیم. هیچ وقت نباید خودمونو ناتوان از به دست آوردن هیچ موفقیتی بدونیم.ما نباید با تخیّلات منفی، سد راه موفقیت خودمون باشیم و بی‏سبب عوامل بیرونی تأثیرگذار بر موفقیت‏های خودمونو با افکار اشتباه و مأیوسانه، بر ضد خودمون بسیج کنیم. تصمیم با خود ما است که چگونه آینده خودمونو رقم بزنیم.
      همه شو نوشتی؟
      آره نوشتم.
      پاشو بریم دیره....


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٦/٢٧ توسط دختر و پسرا

چقدر قشنگ و دوست داشتنی بود اون روزهای اولی که باهاش آشنا شده بودم.. کلاس که می رفتم تا برگردم خونه و پشت کامپیوترم بشینم لحظه شماری می کردم. زندگی حسابی برام لایف ایز گود شده بود یادمه با این که خیلی سیمینو دوستش داشتم تولدش نرفتم و بعدشم مجبور شدم کلی بهونه های جور واجور براش درست کنم. آخرشم یه ماه باهام قهر کرد و جواب تلفنامو نداد.
       همه چیز از یک دعوا با مامانم شروع شد که پاپیچم شده بود چرا نمرات ترمم کم شده. چرا حواسمو جمع نمی کنم و به درسام نمی رسم. چرا دو ساعت پای تلفن با دوستام سیمین و راحله و اعظم صحبت می کنم. چرا مثل دختر خاله ام نرگس المپیادی نشدم. چرا مثل اون آشپزی نمی کنم و تو خونه بهش کمک نمی کنم و از این حرفها. بعدشم مجبور شدم بیام تو اتاقم و در رو روی خودم ببندم.
       یه ساعتی رو تختم دراز کشیدم و به سقف اتاقم خیره شدم. حال و حوصله خوندن رمان هم نداشتم حتی صد سال تنهایی گابریل گارسیا مارکز. کتاب روسمتی پرت کردم و بلند شدم با گلدان گلی که کنار پنجره گذاشته بودم ور رفتم. یه دستی به خاکاش کشیدم و یه دستمالی به برگاش و اینا. خواستم لباسای پخش و پلا شده خودمو از رو زمین جمع کنم اما مگه حرص نرگس راحتم می ذاشت؟ خودش دختر بدی نبود اما مامانم بس که سرکوفت نرگسو سرم می زد دیگه از اونم متنفر شده بودم. یادم نمی ره طفلک با چه ذوق و شوقی اومده بود اون شب تو اتاقم که با هم بشینیم صحبت کنیم و بعدشم بریم بیرون اما من یه جوری باهاش برخورد کردم که هق هق کنان از اتاقم رفت بیرون و از اون موقع تا حالا یه کلمه هم باهاش صحبت نکردیم. الانم بعد از یک سال که یاد اون اتفاقا می افتم در حالی که دورو برم پره از داروهای پخش و پلا شده روی میزم ، اشکم در میاد.
       آره داشتم می گفتم. اون روز وقتی حوصله ام سر رفت، رفتم پشت کامپیوتر و کانکت شدم. حوصله وبگردی نداشتم برای همین زدم تو خط ولگردی.همین که آن شدم بهم پی ام داد. چند وقتی بود پیله کرده بود. اولش بهش رو نمی دادم اما بعد از یک مدت وقتی دیدم مثل خیلی های دیگه بی تربیت نیست و اینا، کم کم باهاش راحت شدم. می گفت منو جای داداش خودت بدون و هر چی کار خواستی حاضرم برات انجام بدم. فقط می خوام با هم درد دل کنیم و حرف بزنیم. اولش زیاد با هم صحبت نمی کردیم اما رفته رفته با قر زدن های مامانم و اوقات تلخی های بابام صحبت کردن با بیژن شده بود تنها دلخوشی و آرامش من تو زندگیم. داشت کم کم جای داداش نداشته امو می گرفت. هر چند گاهی وقت ها شوخی هایی می کرد که هیچ داداشی با آبجیش از این شوخی ها نمی کنه اما وقتی با عکس العمل من مواجه می شد دست و پای خودشو جمع می کرد. کم کم داشتم بهش وابسته می شدم. بهش دل می بستم. داشت باورم می شد که تو نت هم میشه آدم یه داداش برای خودش پیدا کنه. داداشی که بشه باهاش درد دل کرد و می تونه سنگ صبورت باشه. بتونی چند دقیقه باهاش راحت باشی.روزهای زندگیم به همین ترتیب می گذشت و ما در خوشی هایمان بودیم. یک بار که داشتم به حرفهایش می خندیدم مامانم اومد تو و نزدیک بود همه چی لو بره و اینم رو مصیبت های زندگی من اضافه بشه. الان که رو تختم دراز کشیدم و به این روز افتادم نمی دونم اگه می دید برام بهتر بود یا نمی دید.خلاصه یه جورایی این خطر هم از سرم گذشت و بلافاصله به سرگرمی خودم برگشتم. در طول این مدت خیلی کم از اتاقم بیرون می اومدم. مامانمم که می دید همه اش تو اتاقمم و کتاب فیزیکم جلوی چشممه داشت باورش می شد که غزلش درسخون شده.
       چند وقت که گذشت بیژن شوخی هاش کم کم زشت می شد و ازم درخواست های نامربوط می کرد. هر چند بهش وابسته شده بودم اما این وابستگی معنیش این نبود که به خواسته هاش جواب مثبت بدم. یه روز کار به جایی رسید که با هم دعوامون شد و بعد از کلی بد و بیراه گفتن به هم کامپیوترمو خاموش کردم و خودمو انداختم رو تختمو خیره شدم به سقف .
       یک هفته ای سراغشو نگرفتم و حتی به تماس های تلفنیشم جواب ندادم. بعد از یک هفته همینطور که داشتم ایمیلمو چک می کردم یه ایمیل ازش تو باکسم دیدم. ایمیلو که باز کردم و چشمم به عکس های جور و واجور خودم تو ایمیلش افتاد مثل برق از جای خودم پریدم. خودم بودم. خود خودم. داشتم سکته می کردم. از اتاقم زدم بیرون. اما نمی تونستم روی پای خودم وایسم. مامانم که رنگ سفید صورتم رو دید اومد سمتمو تا بهم برسه اتاق دور سرم چرخید و از هوش رفتم.
       الان یه ماهی هست تو اتاقم بستری ام. سیمین و نرگس هر روز میان دیدنم و باهام حرف می زنند اما من بعد از شوکی که بهم وارد شده دیگه هیچی نمی فهمم. همچنان روی تخت دراز کشیدم و به سقف اتاق خیره می شوم.


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٦/٢۳ توسط دختر و پسرا
Blog Skin