دختر و پسرا

شور و حال عجیبی در مدرسه ایجاد شده است. بچه ها در حال آماده شدن و استقبال از محرم هستند. آقای فهیمی همه بچه ها را دور خودش جمع کرده است. شاید هم خود امام حسین است که همه بچه ها را دور خودش جمع کرده است. همه هستند؛ از بچه های پاستوریزه و مامانی گرفته تا قرتی های مدرسه، بچه درس خوان ها ، بچه مذهبی ها، حتی امثال سیامک هم  در این طرح سهیمند. بالاخره مساله ای پیدا شده که همه دانش آموزان و بلکه معلمان با همه تفاوت سلیقه ها حول یک محور واحد جمع شوند.
       علی و محمود با چند نفر دیگر مسئولیت نشریه ویژه محرم و صفر را بر عهده دارند. از بچه های کلاس های دیگر هم در این کار کمکشان می کنند. موضوعات کلی:چگونه غزاداری کنیم؛ چرا عزاداری کنیم؛ فواید اشک؛ کربلا تراژدی یا حماسه؛ با تحریفات عزاداری چگونه بر خورد کنیم؟عومل موثر در نهضت امام حسین؛ماهیت قیام اما حسین و مسابقه کتابخوانی در این زمینه  و ... و پیدا کردن چند کتاب خوب که به این مسائل پرداخته باشند و دستور کار این هفته نامه قرار گرفته است.
        علی و محمود و دیگر اعضای هیئت تحریریه در کتابخانه نشسته بودند که علی متوجه چیزی بیرون کلاس شده و با تعجب به محمود و دیگر اعضاء هم نشان داد. اگر امکانش بود شاخ  در می آوردند اما ظاهرا امکان این قضیه در جهان بیرونی هنوز محقق نشده بود. سیامک هم در جمع کسانی بود که داشتند بنر ها و پوسترهای محرم را در محل های مصوب نصب می کردند. یکی از بچه ها می گفت شنیده که سیامک به خاطر امام حسین این دو ماهه کارش را تعطیل کرده است.
       اعضای هیئت تحریریه سرگرم کار خود بودند که در کتابخانه به صدا در آمد. بچه ها چایی می خورید؟ این دیگر شاخ درآوردنی بود. کامبیز بود.


پسر مامانی که تا چند وقت قبل آب هم می خواست بخورد باید با مامانش هماهنگ می کرد الان شده بود مسئول تدارکات. پسر چه می کنه این امام حسین. بیا تو بیا تو! پسر تو و این کارها؟ چیه مگه من چمه؟راست میگه چشه؟ چش نیست ولی یه کم گوشه؛ آخه می دونید چیه؟ آقا کامبیز ما که تا چند وقت قبلنا خودش می خواست تو مدرسه یه چیزی بخوره با مامانش هماهنگ می کرد الان شده مسئول تدارکات؛ جون من کامی بگو ببینم مامانت هماهنگ کردی؟
        کامبیز در حالی که از شادی در پوست خود نمی گنجید گفت: آره بابا؛ همه چی هماهنگ شده. از اون روزی که مامانم اومده مدرسه و با آقای فهمیمی صحبت کردند مامانم هم دیگه ما رو آدم بزرگ حساب می کنه. دیگه مثل قبل اذیتم نمی کنه. خیلی از گیر دادناش کم کرده. وقتی بهش گفتم آقای فهیمی از بچه های مدرسه برای کارهای محرم کمک خواسته خیلی هم خوشحال شد.


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۱٠/٧ توسط دختر و پسرا
Blog Skin